تبليغاتX
فریاد
پيوندهای روزانه
[ سی ام دی 1390 ] [ 0:59 ] [ مصطفی اسدی ]
من چهره ام گرفته

من قایقم نشسته به خشکی

با قایقم نشسته به خشکی

فریاد می زنم:
" وامانده در عذابم انداخته است
در راه پر مخافت این ساحل خراب
و فاصله است آب
امدادی ای رفیقان با من."
گل کرده است پوزخندشان اما
بر من،
بر قایقم که نه موزون
بر حرفهایم در چه ره و رسم
بر التهابم از حد بیرون.
 
در التهابم از حد بیرون
فریاد بر می آید از من:
" در وقت مرگ که با مرگ
جز بیم نیستیّ وخطر نیست،
هزّالی و جلافت و غوغای هست و نیست
سهو است و جز به پاس ضرر نیست."
با سهوشان
من سهو می خرم
از حرفهای کامشکن شان
من درد می برم
خون از درون دردم سرریز می کند!
من آب را چگونه کنم خشک؟
فریاد می زنم.
من چهره ام گرفته
من قایقم نشسته به خشکی
مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست:
یک دست بی صداست
من، دست من کمک ز دست شما می کند طلب.
 
فریاد من شکسته اگر در گلو ، وگر
فریاد من رسا
من از برای راه خلاص خود و شما
فریاد می زنم...
فریاد می زنم!


[ بیست و نهم دی 1390 ] [ 23:49 ] [ مصطفی اسدی ]

شهاب الدین سهروردی

شیخ اشراق

شهاب الدین حبش سهروردی مشهور به ((شیخ اشراق)) به سال549 قمری در سهرورد ، یکی از روستاهای زنجان به دنیا آمد. سهروردی از نوجوانی در مراغه به تحصیل حکمت و اصول پرداخت. سپس در اصفهان فلسفه ی ابن سینا را به خوبی فرا گرفت. پس ازآن ، چند سالی را در آناتالی (ترکیه) گذراند و سرانجام،به سوریه رفت و در همان جا در گذشت.

شیخ اشراق در طول سفرهایش،ملاقات هایی با بزرگان صوفیه داشت و از تعالیم آن ها بهره های فراوان برد. او 36سال عمرکرد و در این مدت کوتاه، به طور مداوم به اندوختن دانش و خود سازی مشغول بود. معمولا،درخلوت می اندیشید و به ذکر و عبادت می پرداخت. او بیش تر روزها روزه بود تا این که به مقامات عالی عرفانی نائل آمد و در حکمت و فلسفه سر آمد شد.

رساله ها و کتاب های سهروردی،بیانگر رموزو اسرار حکمت و عرفان است.

آن ها در نهایت فصاحت و بلاغت آراسته به آیات قرآنی و سرشار از احادیثند. او درسه کتاب (تلویحات،مقاومات و مطارحات)فلسفه مشا را به طور کامل توضیح داد.

سهروردی به نوعی از فلسفه که ((حکمت اشراق)) نامیده می شود، زندگی دوباره داد و موجب تعالی آن شد.

او می گفت: پدرفلسفه، هرمس یا همان ادریس پیامبر است که فلسفه را از طریق وحی آسمانی دریافت داشته است. پس از ادریس،سلسله ای ازفلاسفه و حکیمان یونانی و ایرانی ظهور می کنند و با آمدن اسلام، حکمت های مربوط به تمدن های گذشته به وحدت و اعتدال می رسند.

 

حکمت اشراق چیست؟

 چه کسی ثابت کرده و ضمانت داده است که روش ارسطو برای (فکرکردن) درست است؟ بر فرض که درست باشد، چه کسی گفته است، این روش کافی است؟

این دو سوال را سهروردی می پرسد و می گوید: روش ارسطو یک بعدی است.

او فقط از عقل استفاده ی کندو به خود سازی و تهذیب نفس اعتنایی نمی کند.

سهروردی به نوعی از فلسفه که ((حکمت اشراق)) نامیده می شود، زندگی دوباره دادو موجب تعالی آن شد.

او می گفت: پدرفلسفه،هرمس یا همان ادریس پیامبر است که فلسفه را از طریق وحی آسمانی در یافت داشته است

در حالی که برای رسیدن به حقیقت و دستیابی به اسرار و رموز خلقت، تهذیب نفس و سیرو سلوک عرفانی جایگاه بسیار مهمی دارد و بلکه حرف اول را می زند.

این خلاصه حکمت اشراق است.

رساله ها و کتاب های سهروردی، بیانگر رموز و اسرار حکمت و عرفان است.

آن ها در نهایت فصاحت و بلاغت آراسته به آیات قرآنی و سرشار از احادیثند. او درسه کتاب (تلویحات،مقاومات و مطارحات)فلسفه مشا را به طور کامل توضیح داد.

وی در سال های آخرعمر، درمهم ترین اثر فلسفی اش کتاب (حکمه الاشراق)، به شرح و تبیین حکمت اشراق پر داخت. رساله های عرفانی او نامهای ویژه ای دارند،مانند: هیاکل النور، عقل سرخ، لغت موران، آواز پر جبرئیل و صفیر سیمرغ که شیخ اشراق درآن ها،مرحله های سیر و سلوک نفس راشرح داده است.

 

شیخ اشراق

پایان عمر

سهروردی در روزگاری زندگی می کرد که جوامع بشری، از درک افکار او ناتوان بودند و به همین دلیل،عده ای از فقیهان شهر حلب (سوریه) او را به کفر متهم کردند و ملک ظاهر حاکم حلب، اگر چه خود مجذوب شیخ اشراق شده بود و تمایلی به زندانی کردن اونداشت ،اما به توصیه پدرش صلاح الدین ایوبی وی را زندانی کرد این فیلسوف سرانجام، در سال 585قمری به گونه ای مرموز از دنیا رفت. برخی از شاگردانش که عقیده داشتند،او را به قتل رسانده اند، وی را شیخ شهید خواندند.

[ دوم بهمن 1390 ] [ 13:58 ] [ مصطفی اسدی ]




«برای پایه مجسمه جدید یک سنگ ۵۹ تنی از كوه الوند همدان جدا كرده‌اند كه اكنون در محوطه میدان فردوسی است مجسمه جدید كه پیكره فردوسی و كودكی زال را نشان می‌دهد بر روی این تكه سنگ تراش نخورده نصب می‌شود» یک مقام انجمن حفظ آثار ملی هم روز گذشته در این باره گفت: «به طوری كه در شاهنامه آمده است زال بر روی كوه قاف با بال و پر سیمرغ بزرگ شد و چون در كنار پای مجسمه فردوسی مجسمه كودكی زال قرار دارد روی این اصل سعی شد كه پایه مجسمه به صورت یک تخته سنگ طبیعی باشد تا به خوبی داستان زندگی زال را برای بیننده مجسم كند.»

مجسمه‌ای که سال‌ها در میدان فردوسی تهران چشم شهروندان این شهر با آن آشنا بود، توسط استاد ابوالحسن صدیقی ساخته شد و کار نصب آن در میدان فردوسی تهران را فرزندش فریدون صدیقی انجام داد. مجسمه در ۱۷ خرداد ۱۳۳۸ طی مراسمی در میدان فردوسی نصب شد. این مجسمه در دوران پس از ساخت دچار آسیب‌های متعدد شده از جمله شکسته شدن انگشت مجسمه در نتیجه آویزان کردن پوستر و سپس چسباندن آن با چسب بدون رعایت نکات علمی مرمت، ترک برداشتن مجسمه در نتیجه گرما و سرما، پوشاندن آن با لایه کنیتکس و رنگ کردن آن، از اتفاقات و بلایایی ست که مجسمه فردوسی در بیش از چهل سال حضورش در این میدان به خود دیده!

این درحالی است که روز یکشنبه، مجسمه آریو برزن، به دستور دادستان شهر یاسوج از میدان این شهر برداشته شد. جلسه شورای شهر و سازمان تامین با دادستانی این شهر برای ماندن این تندیس نتیجه‌ای تا کنون نداشته است. دادستان یاسوج معتقد است این مجسمه باید به موزه منتقل شود و یا در مکان دیگری مانند پارک‌ها نصب شود. همزمان با حذف مجسمه آریوبرزن، مجسمه اسکندر مقدونی در یکی از شهرهای مقدونیه با نصب می‌شود. آریو برزن یکی از سرداران بزرگ
تاریخ ایران است که در سال ۳۳۱ پیش از میلاد مسیح در یکی از نقاط کهگیلویه و بویراحمد در برابر یورش اسکندر مقدونی به ایران زمین، از سرزمین خود پاسداری کرد و در این راه جان باخت

[ سی ام دی 1390 ] [ 12:44 ] [ مصطفی اسدی ]
علل و عوامل رکود شعر در دوران شوروی

 

 

محقیقان ادبیات شعر دوران شوروی تاجیک را در مجموع شعر رکود و شعاری ارزیابی کرده اند.                            

 مهلکترین ضربه به پیکره ی شعر و کلا فرهنگ فارسی تاجیکی در اسیای میانه از ناحیه ی تبدیل خط فارسی به لاتین و بعدا به سرلیک روسی وارد شد.با این تبدیل هویت و اصالت شعر تاجیک نیز تغییر کرد.

            

 عامل دوم ناشی از سیستمها ی تنگ و محدود ایدولوژی دهری حاکم در شوروی بود.یک ویژگی جامعه ی ایدولوژی این است،که انسانها ظاهرا در این گونه جامعه ها مرتب و منظم می نمایند اما از نظر جهانبینی و معنویت خیلی محدود و تنگ نظر می شوند.افلاطون آن حکیم یونانی از جامعه ی اسپارت،که اولین نمونه ی جامعه ی سوسیالستی بود انتقاد کرده استو ام حکومت اسپارت را حکومت تیمارشی یعنی حکومت آزرمجویان یا شکوه جویان می دانست و بهره کشی آنانرا ازطبقات فرودست بی دادگرانه می خواند و معتقد بود،که این روش ناگزیر به ستیزه و پراکندگی می انجامد.افلاطون از محدودیت های فکری اسپارتیان نیز انتقاد می کرد زیرا اسپارتیان کمتر به تفکر علاقه داشتند و عموما به کندذهنی شهره بودند.

                  

 عامل سوم اعمال مکتب رئالسم سوسیالیستی و چهارچوبه ی حذبیت ادبیات بود.البته مکتب رئالیسم قبلا نیز بوده اما رئالیسم سوسیالستی مفهوم های خاص خودرا داشت،که عدول از آنها بدعت کبیره اعلام می شد.به علاوه ی آن چهارچوبه ی حذبیت ادبیات مرزها و فضای پرواز مرغ خیال شعرارا مشخصا علامتگزاری کرده بود و هر نوع مرزشکنی خیانت تلقی می شد.لطیف پدرام-شاعر توانای افغانستان در این زمینه می گوید:"شعر تاجیکستان از نظر تکنیک مدرن و شعرشناسی در مجموع با شعر امروز ایران متفاوت است.محتوای اصلی آن رئالیسم سوسیالستی و حذبیت ادبیات می باشد.من واقعا متاسف هستم، با ینکه همه ی نویسندگان و شاعران تاجیک زبان روسی را خوب می دانند،اما از مکتب فرمالیسم روسی استفاده نکردند.در حالی،که شعر و نقد جهانی اساسا زیر تا ثیر این مکتب قرار گرفته است.نمایندگان برجسته ی آن تیادراف،بختین سمیانیف و یاقبسن بودند،که در دهه های 20-30 قرن بیستم پیروان این جریان توسط استالین شدیدا سرکوب شدند." 

              

   عامل چهارم قطع کامل ارتباط فرهنگی با کشور های فارسی زبان بود.به نوشته ی استاد محمدجان شکوری بخارای "در زمان شوروی اکثر میراث فرهنگی،آثار مذهبی،فلسفی،عرفانی و بسیاری از آثار ادبی زمان های گذشته،اخلاق و آداب،عرف و عادت،مراسمها و حتی جشن نوروز خلاصه همه چیزی،که محصول اندیشه ها و تجربه ی گذشتگان ما بود به عنوان آثار فئودالیته و دینی مضراعلام شدند و با سختگیری تمام منع گردیدند.با توجه به موقعیت جغرافیای در واقع تاجیکان قرن ها به عنوان کمربند امنیتی فرهنگ فارسی زبانان در شرق ایران بزرگ بودند و هر ضربه و حمله ی اجنبیان از سمت شرق متوجه تاجیکان می شد.تاجیکان برای حفظ هویت خویش و فرهنگ درخشان فارسی هزینه های زیادی پرداخت کرده اند و در عوض از کسی باج خواهی نکرده اند. اما باید این سرنوشت تلخ مایه ی عبرت برای همه ی ایرانیان باشد.روسیه امروز مرز های جنوبی تاجیکستان را به عنوان کمربند امنیتی خویش میداند و برای جلوگیری از خطرات احتمالی،که از این ناحیه متوجه منافع ملی این کشور می شود سرمایگذاری و تلاش میکند،اما عملکرد ایرانی تباران در این زمینه چندان مشهود نیست. 

             

عامل پنجم، تشویق وارونه و امتیازات رایگانی بود،که دولت شوروی برای شعرای مطیع در نظر گرفته بود.وقتی که طرف با نوشتن چند شعر شعری در وصف لنین، حزب کمونیست و نظام سوسیالستی بالاترین جایزه ی ادبی این کشور را بدست می آورد،دیگر چرا خودرا زحمت دهد،تا یک شعر با ارزش دردسرساز بسراید؟به نویشته ی آقای شعردوست:"میان ادیبان تاجیک افراد زیادی هستند،که یک شعر هنرمندانه و حتی یک بیت ماندنی نگفته اند و اما دهها کتاب انتشار داده و حتی جایزه های ادبی گرفته اند."

       

عامل ششم رکود فرهنگی بن بست معنوی و روحی موجود در زمان شوروی بود.سرچشمه ی معنویت و روح بشریت دین است در حالی،که به قول علامه محمد اقبال:

     

دین آن پیغمبر حق ناشناس،

بر مساوات شکم دارد اساس. 

     

عامل هفتم نگاه ایدولوژیک شعرای این دوران به نظام هستی بود.خوب ظرفیت این ایدولوژی نیز مشخص بود از همچنین کوزه ی چه قدر آب می تراود؟ 

              

این عوامل درمجموع باعث شد،که شعر معاصر تاجیک به یک شعر شعاری بی هدف تبدیل شود.بحران اگر طول بکشد شعار به شعر تبدیل می شود چنانچه شعر شعاری فلسطین در نتیجه ی طول کشیدن مبارزه ی آزادخواهانه ی مردم این سرزمین به شعر هنری تبدیل شده است.بهترین نمونه ی شعر شعاری هدف دار اشعار شاعران فلسطینی مانند  اشعار محمود درویش، موین بسیسو و سمیع القاسم می باشد. اشعار پبلا نرودا و "خشم خوشه های نظار قبانی-شاعر سوریه بین شعار و شعر قرار دارد.اما شعر شعاری دوران شوروی در طول هفتاد سال به شعر هنری تبدیل نشد،زیرا ایدلوژی حاکم بیش از این تقاضا نداشت و ملاک نقد شعردر این نظام جنبه های هنری و ادبی نبوده بلکه در دوران شوروی در واقع رویش سیاسی شاعر نقد می شد نه خود شعر.بنابرین شاعران این دوره بیش از این خود را زحمت نمی دادند و سرمست از افتخارات دروغین کسب کرده اشان به عیش و عشرت می پرداختند. 

                

دوم این عوامل و همچنین انقطاع فرهنگی سبب بروز ناهنجاری زبان مردم این دیار با هنجارهای زبانی مردم ایران و افغانستان شد. 

                 

سوم،پرداختن مدح و شعار بی هدف موجب شد،که شعر دوران شوروی تاجیکستان از خصایص شعری کمتری برخوردار باشد.

[ سی ام دی 1390 ] [ 0:47 ] [ مصطفی اسدی ]

در همه دوره های تاريخ ادبيات فارسی می توان به نام زنان شاعر برخورد، ولی عدۀ آنها نسبت به تعداد شعرا کمتر است و اشعارشان اکثراً از بين رفته است. همچنين شرح حال اين شاعران کمتر در دست بوده؛ بعضاً حتی عصر و مولد آنها هم معلوم نيست... اين امر زاده و نتيجۀ موقعيت زبون و پست زن ها در جامعۀ مشرق زمين می باشد." و اندکی دورتر می افزايد: "زنان مسلمان پرده نشين بودند و حتی نام و آثار ايشان اجازۀ خروج از پس پرده را نداشت. اگر به تخلص های شاعران نظری بياندازيم، می بينيم که اکثر آنها به پرده نشينی و مستوری خود اشاره نموده اند: حجابی، مخفی، مستوره، محجوب، نهانی و..."

نخستين شاعرۀ پارسی گوی که در اين کتاب از او ياد می شود رابعه دختر کعب غزداری از شاعران معاصر رودکی، در سدۀ چهارم است. شاعره ای که به جرم عاشق شدن به دست برادرش به قتل می رسد. اندوه عشق او هنوز رنگ کهنگی نگرفته است، به ويژه در اين قطعه معروف:

عشق او باز اندر آوردم به بند
کوشش بسيار نامد سودمند
توسنی کردم ندانستم همی
کز کشيدن سخت تر گردد کمند
عشق دريايی کرانه ناپديد
کی توان کردن شنا ای مستمند؟
عاشقی خواهی که تا پايان بری؟
پس ببايد ساخت با هر ناپسند
زشت بايد ديد و انگاريد خوب
زهر بايد خورد و پنداريد قند!

نگاهی گذرا به شعر افغانستان

شعر افغانستان همواره ادامه دهندۀ سبک قديم بوده و تنها در سالهای اخير است که برخی شاعران اين سرزمين به آنچه شعر نو گفته می شود رو آورده اند. نخستين پيشگامان اين راه شاعرانی چون آيينه، الهام، بارق شفيعی، توفيق، محمود فارانی و لايق بوده اند که گاهی بعضی از آثارشان را می توان از نظر بيان شعری و ساخت آن نو به شمار آورد. تازه شعر نو در آثار شاعران معاصر افغانستان بيشتر به سبک چهارپاره جلوه کرده که وزن و قافيه آنها کامل است.

نگاهی به شعر معاصر افغانستان از چند دهه پيش تا کنون تأثير برخی شاعران ايرانی مانند فريدون توللی، فريدون مشيری، نادر نادرپور و نصرت رحمانی را بر پيش کسوتان آشکارمی کند. می توان گفت که تا دوران معاصر، به دليل نا آشنايی با شعر نو و آنچه بيان شعری نو خوانده می شود، و دوری از تجربۀ شاعران نوپرداز ايران و کشورهای ديگر، ميراث نظم کهن در افغانستان بيش از حد دوام آورده است.

تنها در چند دهه اخير و به ويژه پس از مهاجرت برخی از سرايندگان افغانستان به خارج است که شعر اين سرزمين فرصت يافته است با روندهای هنری مدرن مانند شعرنو رابطه برقرار کند. در مجموعۀ حاضر نيز با کسانی آشنا می شويم که تلاش کرده اند حرف و سخنی اگر دارند، در قالبی نو بيان کنند.

نظر يک شاعرۀ افغانی

زهرا حسين زاده که خود شاعر است و ساکن مشهد، دربارۀ وضعيت شعر زنان در افغانستان می گويد: "اصولاً تعداد زنان شاعر در افغانستان کم است و آنها که هستند همان ها هستند که از گذشته شعر می سرودند و بدون تغييری همچنان هم به همان سبک و سياق شعر می گويند. اخيراً در جشنوارۀ پروين اعتصامی چندتن از اين شاعران به ايران دعوت شده بودند و من شعرهايشان را شنيدم اما چندان اميدوارکننده نبود. بيشتر متمايل به شعر کهن هستند و تجربه های اندکی در شعر نو آزاد دارند."

ادامه تصاوير و مضامين کهن در شعر امروز افغانستان چشمگير است

از هما محتسب زاده آذر (متولد ۱۳۳۰):

من از فضای خالی از آيينه و بهار
از اندرون کلبه ی تاريک
از شهر بی درخت
بی شادی و سرور
فرياد می کشم.

از مريم محمود:

برای چشم تو بايد
هزار يلدا را
به همدگر پيوست
و آن زمان به نگاهت عميق انديشيد.

يا از کريمه ويدا شاعره ساکن آمريکا که هم به سبک قديم شعر می سرايد و هم به سبک جديد:

نه آن سنگی
که به سويم پرتاب شد
نه آن شلاقی
که بر پشتم فرود آمد
مرا دردی افزود
ولی؛
اين نگاه تماشاگران حادثه بود
که پيش از اصابت برتن
زخمم می زدند.
نه:
ناپاک کجا بودم من
آنان؛
ناپاکم می ديدند.

غزل و شعر نو

 اين قطعه از پروين پژواک:

هرصبح که از خواب برمی خيزم
بر شيشه ی يخ گرفته
با سر انگشتان گرمم
نام تو را می نويسم
و از لابلای آن به بيرون می نگرم
که کی بهار می آيد؟

بازتاب رويدادهای اجتماعی

با نگاهی به زندگی نامه شاعران معاصر روشن می شود که از بدو نابسامانی ها در کشور افغانستان، تعدادی از آنها به ايران آمده اند و يا در سراسر دنيا پراکنده شده اند. اين جابجايی و سرگردانی و خبرهای پيوسته ناگواری که از موطن شاعران به گوش به آنها می رسيده، نه تنها بر زندگانی شان تأثير گذاشته، بلکه شعرشان را نيز اندوهگين و سوگوار ساخته است. در غزلی از ضيا گل سلطانی می خوانيم:

ديگر مگو روايت چشمان خسته را
تصويری از تبسم لب های بسته را
در انزوای غربتم آهسته تر بيا
تا بشنوی ترنم قلب شکسته را
احساس می کنی که کسی بوسه می زند
اين بازوان زخمی در خون نشسته را

اما بيشتر از همه کسانی هستند که رنج و تعب را با ماندن در وطن به جان خريده اند. شعرهای آنها که در متن حوادث بوده اند، سرشار از غم، نگرانی، یأس و دلمردگی است. در شعر نفيسه ازهر می خوانيم:

روايت با حس و ذهن زنانه

 

به چه خشنود شويم؟
همه جا ويران است
و در آغاز بهاران
گلکی نيست به شاخ
آب در باغ ز رفتار خود استاده که جنگ
خون در آن افکنده است...
خواهرم شاد
که فردا عيد است
خبرش نيست
که مردم همه ماتم زده اند
و من و مادر من
سوگواريم که مردم همه ماتم زده اند.

البته شاعرانی هستند مانند ليلا يلدا (متولد ۱۳۴۳) که به رغم تمام سختی ها، در شعرشان از یأس و تسليم خبری نيست. او در غزل عشق چنين می سرايد:

با سيه چشمان خود خواهم که مدهوشت کنم
با سپيد اندام خود يک شب کفن پوشت کنم
مست می لرزد تنم در خواهش اين اشتياق
جامها می از لبانم جان من نوشت کنم
من سراسر شور و شوقم اندراين ويرانگی
با گل گلبوسه ها چون باغ گلپوشت کنم...

فائقه جواد مهاجر (متولد سال ۱۳۵۴) نيز در شعر خود کوشيده است دلها را در کوران ناملايمات اميدوار نگه دارد:

از راه دشت های پر از گل بيا بهار!
با خاطرات کهنه به کابل بيا بهار
شهزادگان شهر مرا ياد دار و باز
با دختران خم زده کاکل بيا بهار
بر روی قبرهای چه بسيارمان بريز
با عطر زندگی به تجمل بيا بهار
يا نوبهار!
گرچه بهارم به باد رفت
اما پس از تمام تطاول...
بيا ... بهار


برچسب‌ها: شعر افغان, زن وشعر, زنان شاعر
[ سی ام دی 1390 ] [ 0:37 ] [ مصطفی اسدی ]
درباره وبلاگ

شخصی
برچسب‌ها وب
آرشيو مطالب